Rumi

Your depression is connected to your insolence and refusal to praise.

Advertisements

Love Prevails

I lived around 19 years of my life as a Hazara (Afghan) migrant in Iran. Being cat-called and called cat-eyed girl, I used to think having small eyes is a fault. I used to curse my fate for being born with small eyes and Hazara because I saw other Afghans ethnicities have large eyes the same as Iranians. However, when travelling to India and meeting many girls from countries such as Vietnam, Myanmar, Nepal and other countries that had the same eyes as mine, I saw how beautiful they look with small eyes. That was the point where I learnt about diversity and beauty. Studying in an international university and learning about cultures, art, history, and philosophy, I got to know about many similarities and common points among different cultures, religions and philosophies and learnt that the main happiness comes from acceptance, tolerance, respect and love of all.

Gradually, I forgot fidgeting when I was going outside and my self-confidence in public improved. My self-confidence gave me the power to respect and love other people too. My life had changed and I had become a different person who found everyone beautiful and easy to love. I was intoxicated with Rumi’s philosophy and was flying in the sky of love for all. There in the sky, I found the love of my life too.

I met a guy who seemed to be the one whom I always used to want in my subconscious dreams. He was kind, caring, well-read and had a heart like a child, pure! We had the best time with each other until we decided to let our families know about our decision to get married. Then, I suddenly lost my wings and crashed.

The one and only matter that my family addressed was that I can’t marry with a man not of my ethnicity—especially when his ethnicity had killed tens of mine a decade ago. That was all their point and no other word was exchanged.

I was Hazara and he was Tajik. During civil war in Afghanistan, a group of Tajiks surrounded a Hazara area and killed all of them. Then, Hazaras retaliated the attack and killed many Tajiks too. However, Hazaras are still bearing grudge of the past and hate them. They never remember that many Tajiks were also killed during this battle.

I tried to make my parents realise that it was a civil war and when in a country, country mates kill each other, all families and all groups will suffer, not only one. I tried to make them understand that decades of wars we had gone through was done due to hatred and that’s why we need to forget hatred in order to have peace now. I tried to tell them how love can cure all the pains and hatred that Afghanistan is suffering from. But they know nothing except enmity. The interesting point was that not only my family but other people didn’t like to see us together too. For example, when we went to a restaurant, the waiters used to get upset to see a Hazara girl with a Tajik boy. Sometimes they rejected our orders; sometimes they tried their best to bring our foods late. Seeing all this, we were more determined not to give up.

Now, it’s almost six years that my love and I are together and we haven’t stopped loving each other. We go out with each other hand in hand and wearing the best smiles. Now, people of our area got used to see us together laughing, talking and happy. I bet many of those haters are even jealous of us and this is what we wanted. We are living with each other to show others how love can cure old wounds. Our love has become an inspiration for many young friends and I realised that love never fails!

Farkhunda and “Nagamandala”-Two examples on how women’s position is defined by men’s judgement in male-dominated societies

hu20794-6105-34

مدتی است که به کابل برگشته ام و برای کارم هرروز مجبورم از مقابل شاه دو شمشیره عبور کنم. اولین روزی که از مقابل این مسجد گذشتم، ترس و لرزشی اندامم را فرا گرفت و حالت وحشت به من غلبه کرد. از دیدن تابلوی “جاده شهید فرخنده” نمی دانستم به حال مردمی که فرخنده را کشتند، به حال خودم و فرخنده و فرخنده های دیگر گریه کنم یا به سرعت تغییر نظریات مردم بخن
دم.کسی که صبحی به نام کفر و جاسوسی به بدترین حالت کشته شد، روز بعد به قدیسه و ملکه شهدا تبدیل شد. این اتفاق ما را به عمق کوته بینی و کوته فکری جامعه افغانی می رساند. مردمانی که بی هیچ سند و برهان دختری را به جرم قرآن سوزی و کفر بر مقدسات زجر کش کردند و پس از کشتن اورا شهید خواندند..

گیریش کارناد نویسنده ی هندی داستانی دارد به نام ناگا ماندالا. داستانی که در یک جامعه سنتی به مانند افغانستان رخ داده است. مردمانی که هر چه برابر با باور آن ها باشد چیزی بالاتر از آن وجود ندارد. در داستان “ناگا ماندالا” رانی، زنی‌ست نازپرورده که بعد از ازدواج از قصر پدری جدا شده و به همراه شوهر بدکردارش در روستای دوری زندگی می کنند. شوهر که به هم‌نشینی و وقت گذرانی با زنان و روسپیان معروف است، اشتیاقی به گذراندن زندگی با همسرش؛ “رانی” ندارد. نو عروس بخت برگشته، روزها و شب ها در خانه زندانی است و تنها زمانی شوهرش؛ آپانا، را میبیند که او برای تعوض لباس یا خوردن غذا به خانه می آید. روزی تنهایی خلق رانی را تنگ می‌کند و او از بخت بد خود به گریه می افتد به طوری که پیرزن همسایه صدای اورا شنیده و به دلجویی از او می آید. پس از شنیدن ماجرا پیرزن معجونی را به رانی پیشنهاد می‌کند که عشق آفرین است و توجه همسر رانی را به او جلب خواهد کرد. رانی در یکی از معدود روزهایی که شوهرش در خانه است معجون را در ظرف شیر شوهرش می ریزد اما معجون رنگ شیر را تغییر داده و رانی از ترس فهمیدن شوهر معجون را در غاری در اطراف خانه شان می ریزد. از قضا در این غار “ناگا” یا ماری بوده که با خوردن معجون عاشق و دلباخته این زن می شود. نیمه شب، مار با تغییر چهره دادن، خودش را به شکل همسر رانی در می آورد و وارد خانه می شود تا با معشوق خود دیدار کند. او به همین طریق شبها به شکل آپانا با رانی به معاشقه می پردازد تا اینکه که بعد از مدتی رانی باردار میشود. پس از گذشت چند ماه شوهر واقعی رانی متوجه برآمدگی شکم همسرش می شود و به او تهمت زناکاری می بندد چرا که میداند که هیچگاه با همسرش همبستر نشده است. او رانی را از خانه بیرون کرده و با سر و صدا از مردم درخواست حکم میکند چرا که معتقد است همسرش به او خیانت کرده. سر انجام مردم تصمیم میگیرند روز بعد، به خیانت او رسیدگی شود و از او خواسته شود که یا با عبور از آتش و یا با دست در لانه مار کردن بی گناهی خود را نشان دهد. رانی که تا این دم از حقیقت بی خبر است ادعای بی گناهی داشته و زار زار میگرید. در این دم، ناگا یا همان مار عاشق که شاهد ناراحتی رانی است حقیقت را با او درمیان گذاشته و به کار خود اعتراف میکند اما برای اینکه رانی را از مجازات نجات دهد از او میخواهد که برای “اثبات” ادعای بی گناهی خود، به تست مار بپردازد. روز بعد که همگان برای شاهد بودن مجازات زن خاین به میدان آمده و اورا سرزنش میکردند، رانی دست خود را در غاری که لانه مار(همان مار عاشق) است فرو می برد. مردم که همگی منتظردیدن آه و ناله رانی به خاطر نیش مار بودند با تعجب مینگرند که نه تنها مار رانی را نیش نزد، بلکه از دستان او بالا رفته و برای او سایه بانی درست می کند. مردم از دیدن این صحنه به شگفت آمده و در برابر رانی سجده می کنند چرا که فکر میکنند رانی الهه ایست مقدس که هیچ چیز حتی مارها نیز به او آسیبی نمی زنند. مردم رانی را روی دوش گرفته و از میدان به خانه اش میرسانند. از آن پس، خانه رانی تبدیل به زیارتگاه مردمی میشود که از راههای دور برای طلب بخشش و زیارت می آمدند. هرچند که آپانا، رانی و ناگا، هرسه، میدانند که رانی در حقیقت با ماری همبستر شده و کودک از آن آپانا نیست؛ اما هیچ مرد و زنی تن به این حرف نداده و به زیارت رانی ادامه میدهند و او تا ابد الهه ای می ماند.

این داستان که ترکیبی از افسانه و قصه های شفاهی هندی است، گویای حقیقتی است تلخ و عینی در جوامع سنتیِ چون افغانستان. داستان “ناگا ماندالا” هم مانند داستان فرخنده، سیر یک روزه ی یک زن را از مرحله ی فاحشه گری به مرحله ی رسیدن به تقدّس نشان میدهد. در هردو داستان، حقیقت قربانی تمایلات و تخیلات مردمی است. در هردو، ضعف قدرت فکر و تحلیل گرایی از انسانها غولهایی قوی و باورمندانی مستحکم ساخته که همیشه قبل از فکر و درک ماجرا دست به نتیجه گیری و اقدام میزنند. بعلاوه، این دو داستان نشان میدهند که در چنین جوامعی اغلبا زنان قربانیان بیشتر این قضاوت ها و تمایلات هستند. در چنین جوامع مردسالار، مردان لاابالی، عیاش و مجرم نه تنها به محکوم کردن زنان می پردازند بلکه به خودشان حق میدهند که در مورد کوچک ترین کار و رفتار زنان قضاوت کرده و به مجازات آنان بپردازند. در ناگا ماندالا، آپانا که خود به هم‌خوابگی با زنان دیگر شهره ی شهر است هیچ گاه از طرف هیچ کس محکوم نمی شود اما همین مرد به خود حق می‌دهد که از زن خود مواخذه کرده و به او برچسب زناکار بزند. مشابه همین عمل را کسانی انجام میدهند که فرخنده را با سنگ و چوب و هر آنچه به دستشان میرسد میزنند و او را به دشمن قرآن و نامسلمان بودن متهم کنند در صورتی که یک لحظه به مواخذه کار خود نپرداخته و با افتخار از کار وحشیانه و نابخردانه خود در رسانه های جمعی عکس و فیلم منتشر می کنند. این درحالی است که خود عملی کاملا غیر دینی، غیر اخلاقی و مخالف قوانین بشری انجام داده و به قتل عمد دست میزنند. شباهت دیگر این داستان در تمایل مردم به قصه پردازی، برچسب زنی و دوقطبی کردن انسانها و اعمال آنهاست. در داستان “ناگا ماندالا،” رانی در ابتدا توسط شوهر خود فاحشه خوانده می شود و سزاوار مجازاتی چون مرگ است اما پس ازبه دست گرفتن مار(که همان ناگاست)، او به قدیسه ای تبدیل میشود که مردم برای زیارتش به خانه اش می آیند و از او طلب مغفرت میکنند. فرخنده نیز در ابتدا به عنوان فاحشه، مجرم، جاسوس و کافر سوختانده میشود اما بعد از چند ساعت، او نیز به قدیسه ای تبدیل شده که در راه خدا به درجه عالی شهادت رسیده است. در حقیقت این نشاندهنده نگاه همیشه قضاوتگر مردم به زنان است. مردمی که همیشه علاقمند به خوب یا خراب نامیدن زنان و دخترانند و در این درجه بندی همیشه خوبی و خرابی در دو سر محور قرار میگیرند و چیزی در میان وجود ندارد. برای این مردم، انسان یا میتواند قدیسه باشد، یا روسپی، یا خوب و یا بد وقرار گرفتن در این جایگاهها همیشه بستگی به عوامل و دلایل متزلزل و کوچکی داشته مردم مایل به باور کردنش هستند، نه حقیقت.

Why Iran Government Needs to Create a Rift Among Afghans and Iranians?

Some days before, the news of little Setayesh being brutally raped and killed by a teenage boy on outskirt of Tehran shocked so many Afghans and Iranians. On April 10, Setayesh, aged only 6, stepped out of home to buy an ice-cream but never came back. Instead, her body was found in her neighbor’s house. She was raped, kill

ed and her little body was soaked in acid. Despite the heinous crime, the news went unreported in Iranian media until people started publicizing this heinous act and calling for justice.

Of course, we cannot claim purity and innocence of all three million Afghan immigrants in Iran, however we need to talk about why such violence might happen to a little Afghan girl. Obviously, this is not the very first murder case, not the very first case of rape or not the first case of oppression against Afghan immigrants in Iran. Almost each year, Afghan immigrants living in Iran have to face a new phase of anti-afghan and racist wave during which many of them get injured, abused, or killed. This year, the new TV series of Shoyoo/Outbreak spread a sick xenophobic idea among Iranian people through showing that America is sending a fatal virus to Iran through an Afghan immigrant. The years before, usually a sudden outbreak of a news about an Afghan man raping and killing an Iranian woman or an Afghan man as the suspect of some serial killings would break out a wave of hatred followed by so many physical and social media attacks on Afghans. I remember the last year of being in Iran as one of the most horrific years of my life when for several days no Afghan man or woman dared to step out of home because they would have been stabbed, beaten and abused by some Iranian neighbors and even those who had been friends before. So many houses were burnt, window glasses shattered, properties stolen and looted. Beating Afghans had turned into a festival for Iranian mobs and policemen were the bystanders who enjoyed the most.  Mostly, most of accusations came out incorrect in the end, but they never made it to be as publicized as the first news. Some of them turned out to be fake news. But, who was behind such scenarios? Who was responsible for spreading such news? Mostly, Iran’s national radio and TV were responsible for covering fake and invalid news and never taking it back when proved wrong. Mostly, Iranian national mass media is responsible to make and broadcast TV series and movies in which Afghans are depicted either as criminals or as miserable dumb people who have seen nothing of civilization but only war and poverty.

Now the question is why!? Why Iran government is trying to create a rift among Afghans and Iranians? What is the good point about hating Afghans? If Iran really needs Afghan immigrants as labor force, and a source of money, why trying to defame, dehumanize and vilify them? What is good about hollowing them out and take out their dignity?